محمد بن حسين البيهقي

926

تاريخ بيهقى ( فارسي )

و سالاران [ و ] سخن گفتندى ازين مهم كه در پيش داشتند و بازگشتندى و امير بنشستى و در اين باب تا شب كار ميراندى 1 . و به هيچ روزگار نديدند كه او تن چنين در كار داد . و نامه‌ها مىرسيد از هر جايى كه خصمان نيز كارهاى خويش مىسازند و يارى دادند بورىتگين را به مردم تا چند جنگ قوى بكرد با پسران على تگين و ايشان را بزد و نزديك است كه ولايت ماوراءالنّهر ازيشان بستاند . و پسر آلتونتاش خندان 2 نيز با آن قوم 3 دوستى پيوست . و بند جيحون 4 از هر جانبى گشاده كردند و مردم آمدن گرفتند بطمع غارت خراسان ، چنان كه در نامه‌يى خوانديم از آموى 5 كه پيرزنى را ديدند يك دست و يك‌چشم و يك پاى تبرى در دست 6 ، پرسيدند از وى كه چرا آمدى ؟ گفت : شنودم كه گنجهاى زمين خراسان از زير زمين بيرون مىكنند ، من نيز بيامدم تا لختى ببرم . و امير ازين اخبار بخنديدى ، امّا كسانى كه غور 7 كار مىدانستند ، برايشان اين سخن صعب بود . و آنچه از غزنين خواسته بوديم آوردن گرفتند و لشكرهاى زيادتى 8 مىرسيد . بو الحسن عبد الجليل 9 خلوتى كرد با امير ، رضى اللّه عنه ، و گفت « ما تازيكان 10 اسب و اشتر زيادتى 11 داريم بسيار ، و امير جهت لشكر آمده به زيادت حاجتمند است ، و همه از نعمت و دولت وى ساخته‌ايم ، نسختى 12 بايد كرد و بر نام هر كسى چيزى نبشت . » و غرض درين نه خدمت بود ، بلكه خواست بر نام استادم بو نصر چيزى نويسد و از بدخويى و زعارت 13 او دانست كه نپذيرد و سخن گويد و امير به روى دل گران‌تر كند . امير را اين سخن ناموافق 14 نيامد . و بو الحسن بخطّ خويش نسختى نبشت و همهء اعيان تازيك 15 را در آن درآورد و آن عرضه كردند و هركس گفت : فرمان بردارم ، و از دلهاى ايشان ايزد ، عزّ و جلّ ، دانست . و بو نصر بر آسمان آب برانداخت 16 كه « تا 17 يك سر اسب و اشتر به كار است ! » و اضطرابها كرد 18 و گفت : « چون كار بو نصر بدان منزلت رسيد كه به گفتار چون بو الحسن ايدونى 19 بر وى ستور نويسند 20 ، زندان و خوارى و درويشى و مرگ بر وى خوش شد . » و پيغام داد به زبان بو العلاء طبيب كه « بنده پير گشته و اين اندك مايهء تجمّلى 21 كه دارد خدمت راست 22 ، و چون بدين